جان استوارت میل
رادیکالیسم فلسفی: برای شناخت مقام میل در رشد و پرورش تفکر سیاسی لازم است آن دسته از عقایدی را که تشکیل دهنده رادیکالیسم فلسفی است به اختصار توضیح دهیم .جرمی بنتم (1832-1748)و جیمز میل (1773-1836) رهبران رادیکال های فلسفی اند. آیین بنیادی این دسته از متفکران ،اصل سودمندی یا اصل بیشترین سعادت بنتم است. براساس نظر بنتم این اصل است که به طور ثابت بر رفتار خصوصی و عمومی ،یعنی اعمال آدمیان به عنوان فرد عادی و به عنوان فرمانروایان جامعه ،نافذ است و از این رو پایه راستین سیاست جامعه می باشد.زیرا:
طبیعت آدمی را تحت حکومت دو حکمران یعنی درد و لذت قرار داده است .فقط آن ها هستند که تعیین می کنند چه کاری را باید اکنون انجام دهیم و چه کاری را در آینده انجام خواهیم داد .از یک سو ،معیار درستی و نادرستی ،و از سوی دیگر ،سلسله علت و معلول ها به پایه های تخت سلطنت آن ها بسته شده است .آن ها در هر آن چه می کنیم ،می گوییم ،و می اندیشیم بر ما حکومت دارند،هر تلاشی که برای رهایی از این انقیاد انجام دهیم اثری جز اثبات و تایید حاکمیت آن ها نخواهد داشت.ممکن است فردی در کلام ادعا کند که امپراتوری آن ها را لغو کرده است ،لیکن در حقیقت ،هم چنان بنده و تابع آن ها باقی خواهد ماند.اصل سودمندی این تبعیت را تایید می کند و آن را بنیاد و شالوده نظامی قرار می دهد که هدفش برپا کردن بنای سعادت با دست های منطق و قانون است.نظام هایی که می کوشند آن را مورد سوال قرار دهند،به جای منطق به دنبال هیاهو ،و به جای عقل در پی هوس ،و به جای روشنایی به دنبال تاریکی می روند.
در واقع نظام بنتم به عنوان یک اصلاحگر حقوقی و سیاسی شرح و بسط بند آغازین اصول است. نخستین آیین این قضیه این است که که فقط لذت خوب است و فقط درد بد است .قضیه دوم این است که لذت ها و دردها را می توان ،هرچند نه با دقت کامل ،حداقل با آن دقت کافی که حکمرانان را قادر سازد تا لذت ها را ترویج دهند و از گسترش دردها بکاهند ارزیابی کرد. در مورد قضیه سوم بتنم ،که هدف هر فرد رسیدن به لذت و اجتناب از درد است،نیاز به سخن چندانی نیست.بنتم معتقد است که نه تنها آدمیان باید چنان عمل کنند که به این غیات برسند ،بلکه لامحاله چنین می کنند. سرانجام بنتم نتیجه می گیرد که قانونگذار می تواند ،با استفاده از قدرت ،لذت ها را افزایش و دردها را کاهش دهد .
در واقع روانشناسی مقدماتی رادیکال ها بدین قرار است که ذهن آدمی فقط بسته ای از احساسها و منش آدمی حاصل اوضاع و احوال است –اوضاع و احوالی که می تواند به وسیله قانونگذارانی که مجهز به دستگاه محاسباتی بنتمی برای محاسبه لذت باشند به وجود آید و مورد استفاده قرار گیرد. این تصور ،به همراه اعتقاد به سرشت عقلی آدمی ،به اعتقادی اغراق آمیز به تربیت منتهی شد.
نظریه آستین در باره قانون :آن نظریه حقوقی که رادیکالها مفید و موثر می یابند به وسیله جان آستین تشریح و تفصیل گردید.این نظریه که اثبات گرایی حقوقی یا حقوق تحلیلی نامیده شده بر طرز تفکر حقوقدانان و قضات انگلیسی –امریکایی در قرن نوزدهم نافذ بوده است .ویژگی های نظریه حقوقی آستین و همسازی آن با اصول و اهداف رادیکال ها در قطعات زیر آشکار است :
هرقانون یا حکمی یک فرمان است.
اگر شما اظهار نمایید و ابلاغ کنید که می خواهید من عملی را انجام دهم یا از انجام آن خودداری ورزم ،و در صورتی که من با خواست شما مخالفت کنم شما در پی مجازات من برخواهید آمد ،اظهار یا ابلاغ شما یک فرمان است.یک فرمان...از لحاظ قدرت و قصد فرمان دهنده در اعمال مجازات در صورت بی توجهی به فرمان صادره ،از سایر ابراز تمایلها متفاوت است....هر قانون موضوعه ،به طور مستقیم یا غیر مستقیم ،به وسیله فرد حکمران یا هیئت حکمران وضع می گردد ...بنابراین ،قدرت یک هیئت در جایگاه حکمرانی ،را نمیتوان با قانون محدود کرد.قدرت فائق که به وسیله قانون تحدید گردد یک تناقض مسلم در کلام است.
استوارت میل و میراث او:
بنابراین استوارت میل از بدو تولد عضو مکتبی فکری بود که اولا اعتقاد داشت که افراد صرفا به سائقه میل به کسب لذت و اجتناب از درد رفتار می کنند ،ثانیا آن لذت و درد را می توان اندازه گرفت و ثالثا یک قانونگذار حاکم می تواند از طریق مجازات ،رفتار عموم را به جهتی هدایت کند که حداکثر لذت و درد را به بار آورد .
اما طبع عاطفی و تخیلی میل و خصوصیات و ویژگی های شخصیتی وی از جمله صمیمیت و پذیرندگی بیش ازحدش نسبت به عقاید و نظرات سایرین وابستگی جدی و سرسختانه او را به یک دستگاه فکری و فلسفی غیر ممکن می کرد. خود میل در اتوبیوگرافی صراحتا احساس نارضایتی خویش را از نظامی که (مبانی اساسی آن را در نظریه سیاسی پدر وی می توان یافت ) بیان می کند:
پدر من چنان به نفوذ عقل بر اذهان آدمیان (هرآن جا که بتوانند از نعمت آن برخوردار شوند) اعتقاد داشت که فکر می کرد چنان چه همه مردم خواندن را بیاموزند و چنان چه همه گونه عقاید بتواند از طریق کلام و نوشته در اختیار آنان قرار گیرد ،و به وسیله حق رای عمومی بتوانند یک هیئت قانون گذار را مشخص سازند که به عقاید مورد پذیرش آن ها ضمانت اجرا بخشد ،همه چیز به دست خواهد آمد .وی بر این اندیشه بود که هنگامی که هیئت قانون گذاردیگر نماینده منافع طبقه خاصی نباشد ،با خرد کافی منافع عموم را هدف خود قرار خواهد داد ؛از آن جا که مردم به حد کفایت از هدایت شعور پرورش یافته خود برخوردار خواهند بود ، به طور کلی افرادی نیک را به نمایندگی خود برخواهند گزید و بدین اعتبار اختیار تصمیم گیری آزاد را به آنان وا خواهند نهاد. بر این اساس ، حکومت اشراف ، یعنی حکومت افراد معدود ،در هر شکلش ،چون در نظر او مانعی بود برای اداره افراد بشر به وسیله بهترین مغزها ،هدف شدید ترین خرده گیری و حملات وی بود ،و رای گیری دموکراتیک اصل اساسی اعتقاد سیاسی او بود،و این اعتقاد نه براساس آزادی ،حقوق بشر ،یا عباراتی کم و بیش برجسته از این قبیل که تا آن زمان وسیله دفاع از دموکراسی بود ،بلکه به عنوان اساسی ترین ((تامین ها برای حکومت خوب)) برای وی حاصل شده بود.در این مورد نیز فقط به آن چه اساسی می پنداشت پایبند بود؛ او به شکل های حکومت های پادشاهی یا جمهوری نسبتا بی اعتنا بود و در این بی اعتنایی از بنتم ،که در نظرش یک پادشاه با ماهیت ((فاسد اعظم)) لزوما بسیار خطرناک و مضر جلوه می کرد ،گوی سبقت را می ربود.
به علاوه میل ضمن اشاره به اصل ((بیشترین خوشبختی )) در اتوبیوگرافی بیان می کند که در سن پانزده سالگی "یک اعتقاد ،آیین ،فلسفه و مذهبی دارا بودم که می بایست القاء و انتشار آن ،مقصد اصلی زندگی برونی من باشد."
چند سال بعد در نتیجه همین تربیتی که به حد افراطی معنوی بود میل را دچار یک "بحران در روانی و ذهنی در زندگی خود گردید".
من آن چیزی را که به راستی می توان یک هدف در زندگی نامید دارا بودم ،ععنی می خواستم اصلاحگر جهان باشم ...عادت کرده بودم که از آسودگی یک زندگی سعادت بار که از آن برخوردار بودم لذت برم و این لذت را از راه جستجوی خوشبختی خود در چیزی پایا و دور حاصل می کردم که در آن همواره می توانستم نوعی پیشرفت داشته باشم و هرگز با حصول کامل غایتم راه پیشرفت مختوم نمی شد...لیکن زمانی فرارسید که گویی از یک رویا بیدار شده ام... خود را در یک حالت بی حسی عصبی که ممکن است گهگاه به هر کسی دست دهد یافتم؛در برابر لذت ها و هیجانات شعف انگیز بی احساس بودم، یکی از آن حالت هایی که در آن هر چیز لذت آور برای آدمی به یک چیز کسالت بار تبدیل می شود...در این وضع روحی ،به ذهنم خطور کرد که این سوال را به طور مستقیم برای خود مطرح سازم :"فرض کن همه هدف های زندگیت تحقق یافت ،همه تغییرات مورد نظر تو در نهادها و افکار و عقاید در این لحظه به طور کامل انجام پذیرفت :ایا این لذت و خوشبختی بزرگی برای تو خواهد بود؟ یک وجدان دورنی مهار ناپذیر مشخصا پاسخ داد "((نه)).در این هنگام قلبم ناگهان در درونم فروریخت :تمامی آن بنیادی که زندگیم بر آن نهاده شده بود در هم شکسته شد.همه خوشبختی من در پی گشت وقفه ناپذیر این هدف خلاصه شده بود .وقتی این هدف دیگر برایم جذابیتی نداشت ،چگونه وسیله رسیدن به آن ،می توانست علاقه ای را دگربار در من برانگیزد ؟گویی دیگر چیزی باقی نمانده بود که از برایش زنده باشم.
و از زمان این بحران به بعد تغییری در دیدگاه میل ایجاد شد که نهایتا به نفی روایت بنتم از اصالت سودمندی انجامید.و سرانجام با وارد ساختن معیار کیفیت در محاسبات و ارزیابیها ضربه ای مرگبار را بر پیکره اصل سودمندی وارد آورد.توضیح آن که میل معتقد بود تعبیری که بنتم از نظریه فایده گرایی و اصالت سودمندی دارد به گونه ای است که برخی از فیلسوفان و متفکران بر آن ایراد وارد می آورند ایراداتی که میل بعضی از آن ها را وارد می دانست.گروه کثیری از متفکران معاصر بنتام و میل به ویژه کارلایل این نظریه را به شدت مادی و ناظر به برداشتی حیوانی از انسان می دانستند.میل در کتاب فایده گرایی خود(که از نظر برخی می توان آن را انجیل یا کتاب مقدس استوارت میل دانست)با حفظ مبانی و اصول این نظریه این نظریه را به گونه ای ارائه داد که با تعالی انسان و ارزش گرایی متنقدان مغایر نباشد ،لذا او ضمن پذیرش اصل فایده و منحصر بودن خوشبختی در لذت ،معیار ارزیابی و اندازه گیری لذت را بر خلاف بنتم به ((شدت و طولایی )) محدود نکرد و عنصر کیفیت را نیز در ارزیابی داخل کرد و به وجود و برتری لذت های معنوی و شرافت و فضیلت انسانی اشاره کرد ،اما سوال اساسی که در این هنگامی مطرح شد این بود که آیا با چنین برداشتی باز هم می توان استوارت میل را یک فایده گرا دانست.
آزادی و دموکراسی :
هر چند میل نویسنده ای فارغ از شور و هیجان است،در موضوع آزادی حقیقتا ادیبانه سخن می گوید.میل سخنان خود را در مورد آزادی با بررسی و ذکر اقداماتی که برای مقید و محدود کردن قدرت حاکمان انجام شده بودآغاز می کند. برای محدود کردن قدرت حاکمان تا آن موقع دو کار صورت گرفته بود :1-نخست آن که پادشاهان مجبور شده بودند که برخی آزادیها و مصونیتها را برای اتباع خود ببپذیرند و به رسمیت بشناسند .دوم آن که رضایت و تایید جامعه برای آن دسته از اقدامات بسیار مهم پادشاه ضروری بود.هر دو این اقدامات مبتنی بر این عقیده و تفکر بودند که که قدر ت حاکمیت لزوما در تضاد با منافع مردم است.در واقع باد گفت جان استوارت میل هرگز متقاعد نشده بود که قانون گذار می تواند به وسیله محاسبات بنتمی در در مورد لذت و درد ،وضعیتی مطلوب و شایسته را پدید آورد. چرا که میل هرگز به به طبیعت آدمی اعتماد کامل نداشت و آن را یک چیز ((بسیار ضعیف ))می خواند.در نامه ای به فلورانس نایتینگل می نویسد:"هیچ قدر تی در روی زمین نیست که بتواند از فشار دائمی ،وقفه ناپذیر ،همیشه بیدار و پر کشش خود پرستی آدمی جلوگیری کند و نگذارد کسانی را که قدرت ایستادگی در برابر این فشار را ندارند منکوب سازد و از میدان به در کند. هر آنجا که زندگی باشد خود پرستی نیز هست ،و اگر امروز آدمیان هر قانون ظالمانه ای را لغو کنند ،فردا هیچ چیز آن ها را از وضع قوانین ظالمانه جدید باز نخواهد داشت."
اما آن چیزی که میل را دچار هراس و وحشت می کند استبداد حکمرانان سیاسی نیست بلکه آن فشار همیشگی و یکنواخت کننده عقاید عمومی است. میل به عنوان یک اندیشمند فرد گرای بسیار معقتد به فردیت از گرایش ((عموم )) به این که معیارهای اندیشه و رفتار خود را بر کسانی که می خواهند زندگیشان را مطابق با سلیقه و پسند خویش اداره کنند ،به گونه ای خشونت بار تحمیل کنند نگران و متاسف است. میل اگرچه در سنت رادیکال ها ذشد یافته اما این دقت و آزاد اندیشی او را باید ستود.او در کتاب درباره آزادی خود در این رابطه چنین می گوید:
مردم ابتدا چنین می پنداشتند ،و هنوز عوام چنین می پندارند ،که ستمگری اکثریت ،مانند ستمگریهای دیگر ،بیشترینه از طریق مقامات حکومتی اعمال می گردد .لیکن اهل اندیشه دریافتند که هنگامی که جامعه خود ستمگر باشد –یعنی اجتماع بر اشخاص منفرد تشکیل دهنده خود ستم روا دارد-وسیله ستمگری آن منحصر به مقامات سیاسیش نیست .جامعه می تواند فرمان های خود را اجرا کند و اجرا می کند ؛و اگر به جای فرمانهای درست فرمانهای نادرست صادر کند یا بر سر اموری فرمان صادر کند که نباید در آن مداخله ای داشته باشد ،یک ستمگری اجتماعی را اعمال می کند که بسیار مهیب تر از هرگونه ظلم سیاسی است ،زیرا هر چند اعمال آن ستمگری معمولا با کیفرهای شدید همراه نیست ،راه گریز چندانی باقی نمی گذارد و بسیار ژرفتر در اجزاء زندگی نفوذ می کند و روح را به اسارت می کشد .از این رو حفاظت در برابر ستمگری دولتمردان کافی نیست، بلکه لازم است که مردم خود را در برابر ستمگری عقاید و احساسات غالب محفوظ بدارند ؛یعنی در برابر آن گرایش اجتماع در امان باشند که می خواهد عقاید و اعمال خود را به عنوان قوانین رفتار ،از راههایی غیر از کیفرهای مدنی ،بر کسانی که پذیرای آن ها نیستند تحمیل کند و رشد افراد را باز دارد و در صورت امکان از شکل گیری هرگونه فردیتی که با راه آن هماهنگ نباشد جلوگیری کند ،و همه افراد را وادار کند که خود را بر طبق الگوی دلخواه آن شکل دهند .مداخله به حق عقاید عامه در آزادی فرد باید مقید به حدی باشد و یافتن آن حد و حفظ آن در برابر تجاوزات عقاید عامه ،برای وضع مطلوب امور بشر همان قدر لازم و مهم است که محفوظ نمودن مردم در برابر استبداد سیاسی حکمرانان.
به طور خلاصه باید گفت که میل نهایتا به این نتیجه می رسد که اکثریت صاحب قدرت ممکن است حساب خود را از کسانی که نمایندگیشان را دارد جدا سازد تا چه رسد به کسانی که نمایندگیشان را ندارد ،چیزی که از دید پدرش و بنتم به دور مانده بود .در واقع میل از این می هراسد که حکموت توده ای خود خطر ایجاد یک استبداد دیگر یعنی استبداد اکثریت را به همراه دارد.
دفاع از اصالت فرد:
آن چه که میل در این باره با فصاحت و زیبایی هر چه تمام در بخش های زیادی از کتاب درباره آزادی و حکومت انتخابی به ویژه در فصل سوم کتاب درباره آزادی (شخصیت فردی) داد سخن می دهد چیزی است که بیشتر از راه شهود به آن رسیده است تا از راه منطق عقلی .او در فصل سوم کتاب درباره آزادی چنین می گوید:
اگر درک می شد که رشد آزاد فردیت یکی از مبانی اصلی بهزیستی است-یعنی تنها یکی از عناصر مدلول واژه تمدن [که عبارتند از ]آموزش ،تربیت ،و فرهنگ نیست ،بلکه خود شرط ضروری تحقق ان هاست ،دیگر خطر آن نبود که آزادی کم بها شمرده شود –و تعیین مرزهای میان آن و نظارت اجتماع مسئله چندان دشواری نمی بود. ولی بدبختی در این است که عوام الناس کمتر آزادی فردی را دارای ارزش ذاتی یا شایسته هر گونه توجه به ذات وجودی آن تصور می کنند....
کسی منکر آن نیست که آدمیان باید در جوانی چنان آموزش یابند و تربیت شوند که از نتایج برآمده از تجارب گذشتگان آگاهی داشته باشند و از آن ها استفاده کنند.ولی این حق و امتیاز برای انسانی که به رشد و بلوغ کافی رسیده ،مسلم است که به سلیقه خویش از آن تجارب بهره گیرد.این برعهده خود اوست که تشخیص دهد کدام بخش از تجربه ثبت شده گذشتگان می تواند در اوضاع و احوال شخصی او مفید و کارساز باشد.
....استعدادهای بشر از قبیل ادراک ،قوه تمیز و داوری ،احساس ،قوای ذهنی ،و حتی رجحان اخلاقی ،هنگام انتخاب راه فرصت تمرین و عمل می یابند.کسی که هر کاری را از روی رسم و عادت انجام می دهد فرصت انتخاب ندارد .چنین شخصی نه در تشخیص آنچه بهترین است تمرینی دارد و نه در میل آن....
بنابراین پرواضح است که میل هنگامی که در مورد ارزش ذاتی آزادی سخن می گوید از اصل سودمندی پا را بسیار فراتر می گذارد. آگاهی میل از ارزش اجتماعی و فردی آزادی در بحث او از آزادی اندیشه و بیان ،بسیار روشن و صریح است.وی در فصل دوم رساله درباره آزادی (آزادی افکار و مباحثات) سخن خود را با این فرض شروع می کند که حکومت به ویژه حکومت های قانونی کاملا با مردم یکی است ؛حکومت هایی که به حریم عقاید مردم تعدی و دست درازی نمی کنند مگر آن که آن را در جهت خواست خود مردم که دیگر نمی توانند در مقابل آن عقیده صبور باشند و از آن به ستوه آمده اند به این حریم وارد شوند. به عبارت دیگر حکومت از مردم خود جدا نیست و همواره در جهت خواست آن ها در پی اعمال زور و قدرت است.
با این حال جان استوارت میل معتقد است مردم این حق را ندارند که به طرق مستقیم و غیر مستقیم اعمال زور کنند .او بیان می دارد قدرت فی نفسه قافد حقانیت است و این قدرت را از اصل و اساسا ناپاک می داند ،از نظر او فرقی نمی کند که چهحکومتی این قدرت را اعمال می کند چرا که "بهترین حکومت ها هم بدین لحاظ از بدترین حکومت ها حق بیشتری ندارند".او معتقد است که خاموش کردن و سرکوب کردن عقیده یک تن توسط همه افراد بشر همان قدر ناروا می باشد که سرکوب کردن عقاید مردم توسط آن یک تن .سرکوب کردن یک عقیده و خاموش کردن آن خطر بزرگی در بردارد که زیانش به همه بشریت حتی آن گروهی که مخالف آن عقیده می باشند می رسد.
دلایلی که میل برای این مطلب بیان می دارد جالب توجه است او معقتد است اگر عقیده ای که سرکوب می شود درست باشد مردم این فرصت را که بتوانند خطاهای خود را جبران کنند از دست می دهند و و از مبادله باطل با حقیقت محروم می شوند؛حال اگر آن عقیده نادرست و خطا باشد باز هم از سرکوب آن عقیده دچار زیان شده اند چرا که در نتیجه برخورد حقیقت با خطا و اصطکاک عقاید ،سیمای حقیقت و دریافت ما از آن روشنتر و زنده تر می شود.اگر مراجع قدرت و حکومت به دلیل آن که عقیده ای را نادرست و خطا می دانند سرکوب و خاموش کنند چنین کاری زشت و زیانبخش است چرا که چنین چیزی به این معنا است که آن ها یقین و اطمینان خود را در مورد نادرست بودن آن عقیده با اطمینان و یقین مطلق یکی می دانند ،بنابراین آن ها از همان ابتدا به طور تلویحی این فرض را می پذیرند که از اشتباه مصون هستند و خود را خطاناپذیر می دانند .بنابراین میل با این دلیل ساده که کسی که خود را عاری از اشتباه و مصون از لغزش می داند قابل تخطئه است ،بیان می دارد که هرگونه سرکوب عقیده مخالف محکوم و مطرود است.بنابران میل معتقد است که مراجع قدرت این صلاحیت را ندارند که برای تمامی انسانها تصمیم بگیرند.در ادامه او به مخالفت مخالفان آزادی عقیده با استدلال خویش اشاره می کند و ایین چنین می گوید :
مخالفان آزادی عقیده خواهند گفت :وقتی که ما از انتشار عقیده باطلی جلوگیری می کنیم خود را از اشتباه مصون نمیشماریم ولی امکان اشتباه کردن فقط محدود به ما نیست بلکه هرکسی که متصدی یک مقام عمومی است و براساس قضاوت و مسئولیت خود کاری انجام می دهد ممکن است اشتباه کند .حس قضاوت را به مردم داده اند که از آن استفاده شود و حالا به این دلیل که ممکن است قضاوتی از روی اشتباه صورت گیرد آیا می شود به مردم گفت که نباید از حس قضاوت خود استفاده کنند.وقتی متصدیان مصالح جامعه انتشار چیزی را که به نظرشان بی اندازه زیان بخش می رسد ممنوع می کنند معنای عملشان هرگز این نیست که خود را از اشتباه مبری می دانند بلکه با در نظر گرفتن این احتمال که ممکن است دستخوش اشتباه شوند وظیفه ای را که به گردن گرفته اند روی معتقدات وجدانی خود انجام می دهند. اگر بنا می شد که ما فقط به این دلیل که ممکن است عقایدمان اشتباه باشد از عمل کردن روی آن عقاید بهراسیم در آن صورت ناچار می شدیم که از انجام وظایف اصلی و مصالح اساسی خود یکسره چشم بپوشیم .مخالفتی که می شود آن را علیه هر نوع رفتار بشری اقامه کرد دلیل محکمی برای تخطئه کردن یک رفتار به خصوص نیست.وظیفه حکومت و افراد چیزی جز این نیست که صحیح ترین عقایدی را که برایشان میسر است با حد اعلای دقت و امعان نظر برگزینند و آ نها را تا موقعی که کاملا از نتایج عمل خود مطمئن نشده اند هرگز به دیگران تحمیل نکنند.اما هنگامی که اولیای جامعه از مضرات و عواقب سوء اندیشه ای مطمئن شدند اگر آن اندیشه را در جامعه خفه نکنند در واقع ترسوئی خود را نشان داده و شانه از زیربار وظیفه خالی کرده اند.
پاسخ میل به مخالفان این است که میان عقیده ای که به دلیل آن که در هر فرصتی که برای آزمایش کردن و رد ان عقیده پیدا شده صحت آن مورد قبول قرار گرفته، با عقیده ای که طرفدارانش برای جلوگیری از آزمایش آن که ممکن است منجر به کشف بطلان آن شود صحتش را از قبل پذیرفته اند تفاوت وجود دارد. بنابراین میل معتقد است تنها راهی که می توان از آن طریق به صحت عقیده ای ایمان داشت این است که آن عقیده آزادانه در جامعه و با دیگر انسان ها مطرح شده و با آن ها دچار اصطکاک شود و بطلان یا صحتش در تقابل با عقاید دیگر مطرح در جامعه آشکار شود.
[برگرفته از کتب :رساله درباره آزادی -فایده گرایی -خداوندان اندیشه سیاسی]
این وبلاگ ارگان رسمی انجمن علمی حقوقی دادنامه است.اما کلیه مطالب نظرات شخصی نویسندگان است مگر نوشته ای که به طور رسمی نویسنده آن انجمن معرفی می شود.هیـــــئت موســــــــــــس این انجمن همگی از دانشجویان رشته حقوق دانشــــگاه شهید بهشتی هستند.