بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به پروفسور فضل الله رضا، که امروز هر چه بر کلک بریده ی زبان آید دختر فرنگی زاده ی زرین گیسوان فکرت اوست، با لباسی عاریه از مرداب پر تلاطم من.
***
چندی است در این خشکسالی که بر بوستان فرهنگ ایران می گذرد،خود را در ناحیتی نا پیدا کرانه می یابم که ریاحین "چرا " در گلستان اختیار، به کل جای خود را به بوته های "تقلید " شوره زار جبر داده اند.
***
تمام سال 87 زیر لب زمرمه می کردم:
چه شب به جیب تفکر فرو نهادم سر مگر بدانم رمزی ز چرخ پر از راز
گرفت حیرت و دهشت همی گریبانم چو صعوه ای که درافتد به چنگل شهباز
میان ما و حقیقت هزارها فرسنگ نه پشه یارد پرش به آشیانه باز
نه خود شناختم و نه رموز خلقت خویش نه سرنوشت وسرانجام خویش ونی آغاز
چه گویمت که چسان روز و شب تبه کردم به جهل وغفلت وا ندیشه های دور ودراز
***
جناب عقل می گفت:
جان پرور است قصه ارباب معرفت رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو
نیک می دانستم:
این سخن هم ناقص است و ابتر است آن سخن که نیست ناقص ازآن سر است.
همچنین هر کتاب علمی و فلسفی با همه خرده بینی ونکته پردازی در یک کلمه ندانستم خلاصه می شود و هر تحقیق حکمی در ادراک اسرار آفرینش سرانجام به سر منزل ناتوانی و نادانی می رسد و ما اگر دنبال علم و معرفت را گرفته ایم، به امید آن است که پا را از دایره جهل مرکب بیرون بگذاریم و نیک بدانیم که هیچ نمی دانیم.
از این رو آن مختصرنوشتم و اگر در نگارش آن مشکلی از پیش پایت بر نداشتم، باری سنگی گران به شیوه ی اهل تظاهر بر گذرگاه فکرت نگذاشتم.اگر دسته گل شادابی از بوستان خاطر، ارمغان دوستان نساختم،خاری هم در پای اندیشه ی کس نخلیدم.
گر دسته گل نیاید از ما هم هیمه دیگ را بشائیم
***
حکیمی گفت:
درره عشق نشد کس به یقین محرم راز هر کسی بر حسب فکرگمانی دارد
.می گفت: گمان نمی برم، هیچ محرم دل را در نهان خانه ی آفرینش راه باشد تا ار آن بوستان، دامن گلی ارمغان دوستان فرستد.
ز سر غیب کس آگاه نیست قصه مخوان کدام محرم دل ره در این حرم دارد؟
بیان ما در شرح کارگاه آفرینش بدان می ماند که گل های باغ در محفلی گرد آیند و در تاریخ حیات باغبان و آرایش باغ و انواع گل ها دفتری بپردازند.گلی که عمرش از اردیبهشت به خرداد نمی کشد، از جریان زندگانی باغبان کهن سال چه می داند؟سوسن آزاده باده زبانش از راز گل های باغ چه خبر دارد؟
***
به مقتضای عشق و کنجکاوی قدم در راه گذاشتم و مست سفر نجوا می کردم:
یا رب این کعبه ی مقصود تماشاگه کیست که مغیلان طریقش گل ونسرین منست
وهم و فهم عقل و استدلال و هر مایه ی دیگر که داشتم، بر گرفتم به پای طلب به جستجو پرداختم و در بیابان های سرد و تاریک جهل مرکب با وحشت و خستگی و نا توانی و امید ونا امیدی دست به گریبان شدم.
گاهی عقلم از استدلالات مجرد به ستوه می آمد، گریان و نالان فریاد می زدم : معلومم شد، که هیچ معلوم نشد.باز آشفته می رفتم و خار مغیلان را به تن پرنیان می گرفتم.خاک آستانش را کحل بینش می ساختم و دیوانه وار وصلش را به جان می خواستم. در عین ناکامی و ناتوانی و نومیدی ندای امید را می شنیدم که مانند قافله سالار، پیشاپیش کاروان طالبان خسته علم و رهروان مانده ی طریق ندا در می دهد که :
ای سرمایه داران گوهر فروزان جان و ای مجمرهای آتش سوزان عشق بر خیزید و در طلب حقایق روان شوید، این گداخانه ی ماده را که عرصه ی جنگ و آز و خودپرستی است، بدرود کنید.بروید و بر فراز آسمان ها خیمه بکوبید، انجا تجلی انوار، جمال همه را غرق زیبایی و سرور می کند . بر در کرمش دلی دژم نمی ماند.من بر پیشانی شما می درخشم ،تا این راه دور و شب تاریک را بپیمایید.باشد که سحر گاهان نسیم آشنایی همگان را بنوازد.
همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی، بنوارد آشنا را
با خود گفتم اگر راه دراز و مقصد نا پیداست، باز به لذت ادراک معنی می ارزد و در پایان این کشش و کوشش، عقل کل چهره می نماید و بخشی از راز جهان جلوه می کند.مدتی مدید راهرو این طریق بودم.از خرمن دانشمندان بهره می گرفتم. اما هر چه پیشتر تاختم نه از گمشده خود اثری دیدم و نه از باد صبا بوی پیراهنی شنیدم.
گاهگاه از دور نقش آبی می دیدم.می پنداشتم آنحا چشمه ی حقیقت است و زلال معرفت بر دامنش جاری.اگر آن جا برسی پیشانی ستارگان را می بوسی، در کنار ماه و پروین می نشینی، قلم در کف تیر می شکنی، خندان و سر مست و رقص کنان به خلوتگه خورشید می رسی و کلاه از سر مهر می ربایی.
کمتر از ذره نئی، پست مشو مهر بورز تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
به شوق جمال و آرزوی وصالش دیوانه آسا می تاختم، می رفتم و می رفتم و چون نزدیک می شدم، خانه ی آرزویم را نقش بر آب و کعبه ی آمالم را غرقه ی سراب می دیدم.حیران وسرگردان، گریان و نالان گم کرده ی خویش را می جستم و می گفتم :
چند کنم ترا طلب، خانه به خانه در بدر چند گریزی ازبرم گوشه به گوشه کوبه کو
یک شب ستاره ی سحری، کوکب بختم را راهبری کرد، سحرگاهان به خراب آبادی رسیدم، پرسیدم این جا کجاست؟ پیر روشندلی گفت :"کشور نادانی"
گفتم :برای خدا من ناتوان را راهی بنمای که از معرفت خواهی و حقیقت جویی به جان آمده ام، دنبال دانایی می گشتم، به دیار نادانی رسیدم، لذت وصال می جستم، به رنج فراق گرفتار شدم.
پرسید: با چه آمده ای؟ گفتم با مرکب عقل و استدلال.گفت: خوش آمدی، اما بدان اگر هزار سال دیگر هم با پای چوبین بتازی، این وادی را به پایان نخواهی برد.گفتم: خدا را با من سخنی بگوی، ازکوی یار نشانی بده و گرهی بگشای.گفت :
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هرشبنمی دراین ره صد بحرآتشین است دردا که این معما شرح و بیان ندارد
در پیش افتادم و دست از دامنش نکشیدم، گفتم: عاشقی بی قرار و سرگردانم، در آرزوی خاک آستانش سوختم، هزار بلاکشیده ام تا به این جا رسیده ام ،حالی از بهر خدا یک نفس گره از پیشانی بردار، نظری بر این دل سرگشته خراب انداز و اشارتی فرمای :
نفسی یبا و بنشین، سخنی بگو و بشنو که ز تشنگی بمردم بر آب زندگانی
باری به گریه دلش مهربان کردم، خرامان خرامان در کشور نادانی به تفرج پرداختیم، آهسته آهسته سخن در میان افتاد. پرسیدم: به کجا رفتند آن کاروان های علم و معرفت که از چندهزار سال پیش چراغ برداشته به جستجوی خقیقت شدند؟
گفت: بسیاری در وادی های پهناوراین کشور سرگردانند، برخی همین جا رحل اقامت افکنده اند، قلیلی این راه را به سر برده و از حاشیه افق بر اقیانوس بی کران حقیقت نظر کرده اند. در ورای کشور پهناور نادانی، دریای بی کران حقیقت در جوش و خروش است، گهگاه امواج خروشان آن کشتی در و صدف به ساحل می پراکند و سبکباران ساحل ها را غرق در لذت و حال و مست زیبایی و جمال می سازد.
پرسیدم: اینان که فرمودی دیار نادانی را چگونه سپردند و چسان رفتند؟ گفت : عقل مدعی را آزمودند، دیدند کم حاصل است به دور انداختند، دست ارادت در جانب عشق زدند و طفیل هستی او شدند، از این جا به پای طلب به سوی دیار حیرت و سرگردانی رفتند و از آنجا به بال محبت پریدند، از هزار خوان بلا گذشتند، از همه دیو ودد بریدند، تا به دوست بپیوندند، گویی مردند تا زنده جاوید شوند.
عرق سردی بر پیشانیم نشست، ترس و وحشت مشکلات طریق بی حالم کرد، یأس و نا امیدی گریبانم را گرفت، از همت کوتاه و بخت نا موافق خویش نالیدم،پریشان و نالان به خود گفتم :
تو چون موری و این راهی است همچون موی مهرویان مرو زنهار بر تقلید وبر تخمین و بر عمیا
تو پنداری که بربازیست این میدان چون مینو تو پنداری که بر هرزه است این الوان چون مینا
در آغاز سال 88 هنوزهم درمیانه راهم،با همان پای چوبین.ولی امید دارم، به پای طلب ره بدانجا برم، که آنجا به بال محبت پرم.
***
از آنجا که ازبخت شکر دارم، از روزگار هم. این خفقان فرهنگی را به پای اعتقاد به این سخن می گذارم که :
پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود
و برای سعادت خودمان است که اجازه ی بهره بردن از عقل را به ما نمی دهند.
امیدوارم شما اسرار ازل را گشایید و یک قدم از نهاد بیرون گزارید.
***
طراز پیرهن زرکشم را مبین چون شمع که سوزهاست نهانی درون پیرهنم.
عیدتان مبارک