مقدمه

فقه "به مفهوم مصطلح به معنای فهم دقیق و استنباط عمیق مقررات و احکام جزئی و فرعی شرعی از منابع و مدارک مربوط" می باشد و مراد از احکام جزئی و فرعی بایدها و نبایدهای مجعول شارع مقدس است. جدای از تقسیم بندی مألوف احکام شرعی به تکلیفی و وضعی یکی از مباحث ملحوظ نظر فقه در احکام تکلیفی شرایط تکلیف و این مسأله است که این احکام بر چه کسانی و با چه ویژگیهایی حمل می گردد. بر خلاف احکام تکلیفی ، در احکام وضعی شرایط تکلیف مطمح نظر و اعتبار نیست و بررسی و ارائه نظر در این زمینه از حوصله این مقاله خارج است به عبارت دیگر و دقیق تر منظور ما از جدایی فقه و حقوق، جدایی فقه جزایی از حقوق موضوعه و آن دسته احکامی است که مقید به شرایط تکلیف(عقل ، بلوغ و قدرت) می باشد. "ادعای ما بر این است که نمی توان و نباید مستند قانون موضوعه ، بایدها و نبایدهای شارع( و در حکمی کلی تر فقه) باشد" و در کوشش اثبات همین گزاره هستیم.

در بادی امر می بایست به یک بحث درون دینی بپردازیم و با استناد به نتیجه گیری این بخش به تنه اصلی بحث برسیم. در زیر ابتدائاً طی 2فراز مطالبی را با استناد به آیات کریمه قرآن کریم مطرح کرده و نهایتاً نتایج خود را ایراد می نماییم:

فراز اول : در چهل و نهمین سوره قرآن کریم، سوره حجرات، آیه 14 ، خداوند رحمان می فرماید: " قَالَتِ الاَعْرَاب ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِن قُولُوا أَسلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الايمَانُ فى قُلُوبِكُمْ وَ إِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ لا يَلِتْكم مِّنْ أَعْمَلِكُمْ شيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ " :" عربهاى باديه نشين گفتند: ايمان آورده ايم ، بگو شما ايمان نياورده ايد ولى بگوئيد اسلام آورده ايم ، اما هنوز ايمان وارد قلب شما نشده است ! و اگر از خدا و رسولش اطاعت كنيد پاداش اعمال شما را به طور كامل مى دهد، خداوند غفور و رحيم است ."

 با توسل بر همین آیه ی شریفه، جمیع فقها و مفسرین میان  "اسلام" و "ایمان" و به تبع آن میان "مسلم" و "مومن" تفاوت قائل شده اند. روایات منقول از پیامبر گرامی اسلام و ائمه اطهار نیز مثبت و گویای همین مقوله است: " الاسلام علانية والايمان فى القلب : اسلام امر آشكارى است ولى جاى ايمان دل است "(پیامبر اکرم (ص)،تفسیر نمونه جلد22 ص210) در روایتی دیگر  " فضيل بن يسارمى گويد: از امام صادق (ع) شنيدم فرمود: ان الايمان يشارك الاسلام و لايشاركه الاسلام،ان الايمان ما وقر فى القلوب ، و الاسلام ما عليه المناكح و المواريث و حقن الدماء:
ايمان با اسلام شريك است ، اما اسلام با ايمان شريك نيست (و به تعبير ديگر هر مؤ منى مسلمان است ولى هر مسلمانى مؤ من نيست ) ايمان آن است كه در دل ساكن شود "(تفسیر نمونه جلد22 ص211) مع الوصف اسلام شکلی ظاهری ، ولی ایمان امری واقعی و باطنی است و بالحتم، ایمان  بالاتر از اسلام است (کافی جلد2 ص51) همچنین خداوند در آیه ی بعدی همین سوره به ویژگی مومنین اشاره کرده و انان را کسانی می خواند که به خدا و رسولش ایمان داشته و هرگز به خود شک راه نداده و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد می کنند : " إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ فى سبِيلِ اللَّهِ أُولَئك هُمُ الصدِقُونَ ".

 فراز دوم : از طرفی در اکثر آیات قرآن کریم هرکجا حکمی از طرف خداوند صادر گردیده همواره مخاطبین و روی سخن احکام با کسانی است که"ایمان" آورده اند و هر حکم و دستوری بر "مومنین" تکلیف شده است و در هیچ یک از اینگونه آیات ( که محتوای احکام شرعی را دارد ) لفظ "مسلمین" ( به عنوان مخاطب حکم) استعمال نشده است. این در حالی است که می دانیم خداوند، حکیم است و یقیناً با توجه به تفاوت میان اسلام و ایمان، ذکر عبارت " یا ایها الذین آمنوا..... " قبل از انشای هر حکمی با قصد و هدف حکیمانه ای صورت گرفته است، نمونه های زیر رسای این سخن است:

" يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ
اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد روزه بر شما واجب شده همانطور كه بر اقوام قبل از شما واجب شده بود شايد با تقوا شويد "(سوره بقره آیه 183)

" یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ
 اى کسانى که ایمان آوردید! جز این نیست که خمر و قمار و بت‏هاى کفار و مشرکین و ازلام ، که تعبیر به بخت آزمایى مى‏کنند، رجس و خبیث و حرام است، از عمل شیطان است. پس اجتناب کنید از او، باشد که رستگار شوید. "(سوره مائده آیه 90)

" .... فَأَقِيمُواْ الصَّلَوةَ إِنَّ الصَّلَوةَ كَانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَباً مَّوْقُوتاً  

نماز را (بصورت كامل) برپا داريد. همانا، نماز بر مؤمنان در وقت‏هاى معيّن واجب شده است. " (سوره نساء آیه 103)

" قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّواْ مِنْ أَبْصَرِهِمْ وَيَحْفَظُواْ فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى‏ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ‏

به مردان مؤمن بگو: از بعضى نگاه‏هاى خود (نگاه‏هاى غير مجاز) چشم‏پوشى كنند و دامن خود را حفظ نمايند. اين براى پاكتر ماندن آنان بهتر است. خداوند به آنچه انجام مى‏دهند آگاه است. "(سوره نور آیه 30)

النهایه " ایمان آورنده" مطابق نص صریح آیه 14 سوره حجرات با کسی که "اسلام آورده" متفاوت است لذا مستفاد از  عبارت " یا ایها الذین آمنوا " در آیات فوق الذکر نمی تواند شامل "مسلمین"( کسانی که هنوز ایمان نیاورده اند) هم گردد و آنان را مکلف به انجام احکام صادره گرداند.

با عنایت به عرایض فوق:

1) آیا نمی توان اینگونه استنتاج کرد که با توجه به تصریح آیه 14 سوره حجرات مبنی بر تمایز میان اسلام و ایمان، و با توجه یه اینکه مطابق منطوق قرآن کریم در اکثر احکام الهی تنها لفظ "مومنین"  و یا عبارت "یا ایها الذین آمنوا... " استعمال شده، لذا بر آنان که مسلمند و واجد ایمان قلبی نیستند احکام الهی واجب نیست؟

 2) آیا اساساً نبایستی "ایمان" را به عنوان رکن وجوب تکالیف و حتی اصلی ترین رکن انجام تکالیف احکام شرع به حساب آورد؟

در نظر ما مطابق ظواهر آیات مزبور، این احکام صرفا بر مومنین تکلیف شده و در مقابل انجام یا عدم انجام آن فعل ضمانت اجرا اتخاذ شده، گویی  اینگونه ریاضت ها تنها از مومن انتظار می رود نه از مسلمان! حقیقت نیز همین است که  مسلمین اغلب تحمل این وظایف را بر خود سخت می بیند حال آنکه  مومن با شوقی دو چندان به استقبال این تکالیف می رود( صحبت از کیفیت ایمان در این مقال نمی گنجد ولی به نظر ما آیه 15 سوره حجرات به نیکی از مومن تعریفی ظریف ارائه کرده است که می تواند دال بر تفاوت میان ایمان و اسلام باشد) به همین دلایل ایمان نیز می بایست رکن تکلیف باشد و از اهمیت به سزایی برخوردار باشد؛ حال آنکه فقهای معظم(حفظهم الله تعالی)  با استناد به روایات، احکام را بر کافر هم جاری می دانند چه رسد به  مسلم و مومن، که در نظر ما سخنی ناصواب است و جای تأمل دارد.  از طرفی گفته می شود که این احکام می تواند بذر ایمان را در قلب مسلمان بکارد و وسیله ای برای تحصل ایمان باشد،. این نیز سخن نا به جایی است چراکه اساسا این احکام به منظور استحکام راه مومن تدبیر شده و نه برای آغاز کار مومن! به عبارت دیگر احکام جزئی و فرعی شرع انسجام بخش حرکت مومن هستند نه نقطه شروعی برای بدست آوردن ایمان. شوق به یک عمل قبل از انجام آن عمل است. جدای از استدلال پیش گفته( که گفتیم با توجه به  ظاهر قید ایمان قبل از انشای احکام می بایست مکلف مومن بوده باشد تا مخاطب احکام قرار بگیرد) صرف محتوای احکام ایمان زا نیستند، بلکه ایمان را می بایست خارج از احکام جستجو کرد، شاید تقدم اصول دین و اعتقادات(و تحقیق در این قسمت) بر فروع دین به همین دلیل باشد چراکه با فروع نمی توان به اصول دین نایل آمد.

حال چنانچه مقدمات مذکور را پذیرفته باشیم و آنرا خالی از عیوب منطقی و عقلانی بدانیم به قسمت آخر و شالوده اصلی بحث می رسیم که در ادامه ی مباحث بالاست. سخن در این قسمت را با استدلالی کوتاه به پایان می رسانیم:

آیا بایستی احکام شارع در جامعه اجرا گردد و این احکام پایه ی قوانین ما باشد؟ پاسخ داده می شود به هیچ وجه، ما در جامعه اسلامی دارای دو طیف مسلمان هستیم، یک دسته آنان که صرفا مسلمند و واجد قید ایمان نیستند و دسته ی دیگر که مومن هستند و در مقامی بالاتر از مسلم هستند. از آنجایی که احراز قید ایمان در میان مسلمین اساسا ممکن نیست ما در مقام تشکیک در وجود قید ایمان در جامعه مسلمانمان هستیم و در مومن بودن ایشان شک منطقی حاصل می آید، از طرفی ایمان، قید اکثر است و اسلام قید اقل. لذا بنابر دوران امر بین اقل و اکثر به اقل که قدر متیقن ماست اکتقا کرده و اکثر را که نسبت به آن مشکوکیم رها کرده و می بایست به همان قدر متیقن رجوع می کنیم چراکه مطابق دیدگاه اصولی "لاینتقض الیقین بالشک".

حال که رسیدیم به اینجا که می بایست مردم جامعه خود را  علی القاعده مسلم بدانینم با توجه به عرایض فوق نمی توان احکامی را که صرفا بر مومن تکلیف شده را بر مسلم هم تکلیف کنیم و بدین ترتیب نباید پشتوانه قوانین احکام جزئی و فرعی شرعی باشد. به عبارت دیگر ما از تفکیک میان اسلام آوردن و ایمان آوردن سخن گفتیم و اینکه احکام مطابق ظاهر آیات بر مومن تکلیف شده  و نه بر مسلم، و چون قدر مسلم در جامعه اسلامی صرفا بر حضور مسلمان اتفاق نظر داریم و نسبت به وجود قید ایمان در میان ایشان مشکوکیم  پس مطابق قاعده(دوران امر بین اقل و اکثر) بایستی قائل به اسلام آورندگان باشیم، اگر این مقدمات را تا اینچا بپذیریم و خدشه ای بر آن وارد نکنیم بالزوم بایستی اینطور نتیجه گرفت که نمی توان و نباید احکام را مبنای قوانین و حقوق موضوعه دانست و می بایست بر پایه ی فقلایی به تدوین قانون اقدام کرد و فقه از حقوق جدا باشد.